وقتی میخوام چند لحظه از سرو کولم بالا نری و کار دارم میذارمت تو تختت ...

عاشق آهنگ سریال فاصله ها هستی و آهنگ همسایه ها تو فارسی۱ و تبلیغات تو فارسی ۱ و برات ضبطشون کردم و وقتی شام یا ناهارتو نمیخوری اونها رو برات پخش میکنم مبهوتشون که شدی غذاتو میخوری ...
اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم ...
اسکار با تاکسی عشق به سمت خوشبختی می رونه ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 12:24  توسط مامان الهام
|
پسرم
تو این مدت کارهای زیادی انجام دادی شروع کردی به چهاردست و پا رفتن و روز به روز سرعتت زیادتر میشد که نمیشد دنبالت کرد ... از مبل میگرفتی و بلند میشدی می ایستادی .همه جای اتاق رو با پشتی برات محافظ کرده بودیم که اگر افتادی سرت به جایی نخوره! از پشتی ها هم میگرفتی و بلند میشدی ... سوپ های خوشمزه برات درست میکنم و می خوری تا الان که دارم برات مینویسم ۷ تا دندون داری و باز هم داره در میاد (۱۰ ماهگی )

دیگه من و بابا میتونیم خودمون ببریمت حمام و نیازی به کمک مادرجون نداریم اونجا میشینی و آب بازی میکنی حمام رو دوست داری برات موزیک های شاد میذارم دست دسی میکنی نای نای میکنی با انگشتت اشاره میکنی و مقصودتو میرسونی... تنها کلمه ای که الان واضح میگی " ام " است... هر چی خوردنی میبینی میگی ام و باید بخوری وگرنه داد و بیدادی راه می اندازی که بیا و ببین !!

هر چی ما سره میز غذا داریم ازشون میخوای و همین باعث شده غذای خودت رو جدیدا بد میخوری !!
۲ ماه مرداد و شهریور سهیلا جون برای پرستاریت اومد تا مامان بتونه به کلاسهاش برسه با خاله سهیلا بازی میکردی و دوسش داشتی بعد هم سهیلا جون دانشگاه قبول شد و رقت و من مونده بودم چه کار کنم برات مهد بزارمت یا پرستار بگیرم که گیرم نمی اومد....
راستی تو این مدت واسه اولین بار با هواپیما یه سفر داشتی به کرمانشاه... اونجا هم پسر خوبی بودی.... عاشق بچه کوچیک ها هستی و هر جا بچه کوچیکی ببینی زود تشخیص میدی... حتی به دختر عموی بابا ،ستاره که ۱۲ سالش بود و اصلا ایرانی نمیتونست صحبت کنه هم گیر میدادی خیللللللللللی دوستش داشتی و باهاش حرف می زدی ...

راستی عاشق میوه خوردن هم هستی ولی لب به آبمیوه نمیزنی نمیدونم چرا !!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 12:11  توسط مامان الهام
|
اواسط خرداد با خانواده خاله مریم و خانواده خاله حمیده و خاله سمانه رفتیم شمال شهر نور . اولین سفرکارن بود که رفت و توی راه خیلی پسر خوبی بود و توی شمال هم اذیت نکرد هوا اونجا خیلی گرم و شرجی بود به ما همه در کنار کارن خوش گذشت چون خاله ها کمکم میکردند اصلا خسته نشدم برگشتنی خیلی جاده ترافیک بود و بالاخره بعد از ۳ روزی که اونحا بودیم ساعت ۲ نیمه شب رسیدیم خونه ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:14  توسط مامان الهام
|
کارن عزیزم
خیلی وقته پسرم که وبلاگتو به روز نکردم ازت عذر خواهی میکنم خیلی دلایل مختلفی داشت که اگه برات بیان کنم شبیه بهانه است بیشتر ... میدونم تو منو میبخشی میدونی که تمام وقتم رو با تو سپری میکنم و از اینکه توی خونه هستم و در کنارت اصلا ناراحت نیستم .. با اینکه توی طول شب اصلا نمیگذاری بخوابم و به خاطر دندون درد هات مدام بهانه گیری میکنی ولی با این حال صبح ها منتظر چشم باز کردنت میمونم و لحظه شماری میکنم تا اون لبخند زیبایت رو ببینم ... عاشقتم ...
مامان دیگه کمی سرش داره شلوغ میشه و تو با سهیلا جون پرستار جدیدت که از اول مرداد تا الان اومده پبشت مشغول بازی هستی و من کمتر میتونم ببینمت و کلاسهای دانشگاهم هم داره شروع میشه و تو باید تحمل کنی تا مامان درسش تموم بشه ... میدونم که بچه صبوری هستی و تحمل میکنی ...
من و بابا عاشقتیم و قلبهامون برای تو میتپه ... از خدا میخوام تو این روزهای سختی که در پیش رو دارم مواظبت باشه عزیزم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:33  توسط مامان الهام
|
امروز عصری کارن را برای واکسن پایان شش ماهگی بردیم مطب دکتر متواضع ... واقعا پسر صبوری دارم فقط موقع زدن آمپول گریه کرد بعدش سریع ساکت شد و خنده هاش شروع شد .. قربونش برم ... براش آب جوشیده گذاشتم خنک بشه و برای اولین بار میخوام شروع کنم بهش آب بدم ... تو مطب دوست کارن رو هم دیدیم " مانی " همون پسر خوشگل و توپولی که با کارن توی یک روز به دنیا اومدند کارن 9 صبح 28 آبان و مانی 10 شب 28 آبان ماشاالله مانی خیلی تپله 10/500 کیلو وزنش بود در صورتیکه کارن عزیزم امشب که دکتر وزنش کرد 7/500 وزن داشت . ولی کارن من طبیعی وزن گیری کرده و همه چیش اکی بود خداراشکر
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 23:47  توسط مامان الهام
|
جمعه 1/03/89 رفتیم یه سری خونه مامانم . همه خاله ها منتظر دیدن کارن بودند . علی پسر خاله کارن کچل کرده بود . نمی دونید کارن با دیدن علی چی کار میکرد .

تا حالا همچین حالتی ازش ندیده بودم . شبیه یه گربه تا علی رو میدید سرش جیغ میکشید!

نمی دونم چه فکری با خودش میکرد اینقدر حول شده بودم که نتونستم ازش فیلمبرداری کنم ... یه چنگ وحشتناک هم از علی کوچولوی بیچاره گرفت که منو خیلی شرمنده کرد !

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 16:31  توسط مامان الهام
|
امروز کارن 6 ماهش پر شد . براش خودم کیک پختم و خاله مریمش و خاله حمیده و عمو رامین اومدند دیدنش . دور هم کیک خوردیم و عکس گرفتیم به همراه بابا ساسان ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:53  توسط مامان الهام
|
کارن امروز بعد ار مدتها تلاش بالاخره سینه خیز میره و خیلی هم سرعت داره ... عاشق سینه خیز رفتنشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:15  توسط مامان الهام
|
امروز برای اولین بار من و ساسان به کارن غذا دادیم . سرلاک براش درست کردیم و بهش دادیم . با علاقه می خورد خیلی دوست داشت .. بادام هم خریدم و از فردا هم , حریره بادام میخوام بهش بدم .. البته باید بگم که چند روزیه که قطره آهنش را شروع کردیم و زیاد از قطره اش خوشش نمیاد ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:25  توسط مامان الهام
|
امروز کارن عزیزمان برای اولین بار قلت زد بدون اینکه به جایی گیر بکنه و دستش زیرش گیر بکنه ... مدتی بود که سعی میکرد قلت بزنه ولی فقط از سمت راستش میزد و بیشتر مواقع گیر میکرد و بایستی کمکش میکردیم ... قربونش برم پسرمو که خیلی زود تونست از پس این کار بر بیاد یعنی در چهار ماهگی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:4  توسط مامان الهام
|